تبليغاتX

Hiv@son

زحل حلقه شكسته

چرا دستم نمی رسد؟!

می خواهم با انگشتانم

                 خورشید را بترکانم!

بچه که بودم

            دستم درازتر بود

"هالی"

پارازیت:اینجا چه آروم شده....دیگه از فرط سکوت گوشام داره کر می شه

پارازیت۲:این شعر نویسی کلاس استاتیک آخرش کار دستم داد...میان ترم که.....الان مثلا می بایست کلاس ۱۰۲ بودم و سوال ۳ رو حل می کردم...زندگی....

+ تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت نويسنده هالي |

همه چيز آرام نيست؛

انگار دارند روي روحم ناخن مي كشند؛

صداي مفصل هايم،گوشم را آزار مي دهد؛

رد كاغذ پاره شده

مانند رد افكار پريشان من است.

كاش همه چيز با پاره شدن تمام مي شد؛

كاش اين روح خش خورده ي من غرق مي شد.

افسوس...

افسوس كه برگ خشك شده ي روي ديوار

مرا با روح نيمه صورتي ام

غريب تر مي كند.

و اينك

كاغذ هاي پاره ي من

و برگ هاي خردشده

درون سطل زباله

مي رقصند.

"هالي"

+ تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت نويسنده هالي |

در زمانه ی ما نگاه کردن نیاموخته اند.و درخت،جز آرایش خانه نیست.وهیچ کس گل های حیاط همسایه را باور ندارد.پیوندها گسسته.کسی در مهتاب راه نمی رود و از پرواز کلاغی هوشیار نمی شود.و خدا را کنار نرده ی ایوان نمی بیند و ابدیت را در جام آب خوری نمی یابد.در چشم ها شاخه نیست.در رگ ها آسمان نیست.در این زمانه،درختان از مردمان خم ترند؛کوه ها از آرزوها بلندترند؛نی ها از اندیشه ها راست ترند؛برف ها از دل ها سپیدترند.

                                                                                        "سهراب"

پارازیت:هنوز هم ماتم و مبهوت....

پارازیت2:دلمان خوش است خوابگاه دولتی بهمان داده اند...نمی دانستیم این جا هم همه چیز درهم است یعنی..یادمان نبود که این جا ایران است...

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت نويسنده هالي |

خوشگل دیوونگی یعنی ..

در خلاف جهت بارش برف راه بری و در حالی که چشمات باز نمی شه یه شیشه آب معدنی تگری رو یک نفس سر بکشی..

پارازیت:هنوز مونده تا موسیقی برف(موسیقی مورد علاقه ی یکی از دوستان) رو درک کنم...DSC_1479

+ تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت نويسنده هالي |

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز ،

نه این دقایق خوشبو،

که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی،

که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه،هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حــــزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

 "سهراب"

پارازیت:انگار چیزی کم دارم...شاید ستاره هایم را...و شاید دوستی که سراغ ستاره هایم را از من می گرفت..و شاید شعری که هرگز سروده نشد....

پارازیت2:و بــــاز هم" این ترنم موزون حــــزن تا به ابد/شنیده خواهد شد... شنیده خواهد شد..."

+ تاريخ یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت نويسنده هالي |

روزگاری داشتیم.به ما گفتند بخوان..بخوان به نام پروردگارت..پروردگاری که تو را آفرید..گفتند بخوان و بخوان و بخوان و نگو برای چه؟!بزرگ که شدیم گفتند بخوان و بخوان تا بتوانی روی صندلی های مدرسه ای بزرگ تر به نام دانشگاه بشینی و باز هم بخوانی؛و نگفتند برای چه؟!بزرگ تر که شدیم گفتند بخوان و بخوان و به دانشگاه برو تا شغل مناسبی پیدا کنی و این بار نیز نگفتند برای چه؟!

اکنون خواندیم و خواندیم و خواندیم تا وارد دانشگاه شویم.اما می بینیم کسانی را که خواندند و وارد دانشگاه شدند،خواندند و از دانشگاه فارغ شدند ولی افســـوس...در حسرت روزگار تلف شده خط های روی دیوار را می شمارند..

وقتی می خوانی و پشتت روی کتاب خشک می شود؛وقتی از ترس غولی به نام کنکور تمام روزگارت را به تلخ می گذرانی؛وقتی تمام غصه ها و آرزوهایت در دانشگاه خلاصه می شود،سخت باور می کنی که دانشگاه جایی است به جز دانشـــ....گاه.جایی است برای دیدن؛دیدن دنیای پادعلم...جایی است که مردمان آن چند دسته اند:

دسته ای نه پول دارند و نه پارتی و فقط علم دارند و بس؛آنان برای گرفتن خوابگاه دولتی باید زمین و آسمان را به هم بدوزند و طوماری از نام های خرد و بزرگ محل زندگی شان بیاورند تا در نوبت بیفتند.آنان فقط علم می دانند و علم؛و بعد از چند ترم حتی اسم کوچک هم کلاسی شان را نمی دانند.آنان هر شب روی خطوط کتابشان،در اتاق مطالعه سرد خوابگاهشان،ترس و لرز را هجی می کنند.آنان فقط جایی امن و غذایی گرم می خواهند؛بی منت.

دسته ای دیگر که نه پول دارند،نه پارتی و نه علم.آنان که فقط شانس را یارای دوران سخت زندگی شان می دانند،وارد دانشگاه می شوند تا فقط دیده شوند؛یا بپسندند و یا پسندیده شوند؛همین است که دانشگاه را به جفتگاه(!) تبدیل کرده است.این دسته که حتی لیاقت نام دانشجو را ندارند،سردی غذا و گرمی جا برایشان مهم نیست،چون فقط می خواهند هر طور که شده شب را به روز برسانند و روز را با دست پر،به شب....

دسته ای دیگر که با پول و پارتی وجود علم را کتمان می کنند از همان روز اول(کنکور) با درصدی،درصد دروسشان را تصاعدی متصاعد کرده و تنها روی صندلی های دانشگاه می نشینند تا خود را برای پشت میز نشینی های آینده گرم کنند.و یا حتی زحمت حضور خالی از لطف خود را نیز نمی کشند و فقط با پول...فقطِ فقط با پول..ثابت می کنند که ثروت از علم بهتر است چرا که می توانند تکه ای کاغذ گرانبها را که دیگران برای آن ذره ذره جوانی شان را می دهند،به راحتی به دست آورند.اینان همیشه اولینند در حالی که بهترین نیستند.

این چیزها مدت هاست که بر قلبم سنگینی می کند؛مدت هاست که می خواهم فریاد بزنم:درس خواندم برای چه؟!برای چنین جایی؟!جایی که حرمتی وجود ندارد؟!و حتی علم هم در آن جا صورتش را با سیلی سرخ نگاه می دارد؟!

پارازیت:روز دانشجو....!!! باید بگم مبارک؟

پارازیت2:هو هو هو...پارازیت

پارازیت3:وقتی بریا اومد پیشم واقعا به خودم افتخار کردم...ممنون که اومدی(با اون همه سختی..)

میگ میگ..

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت نويسنده هالي |